نمیدونم چرا اما امروز هر چی شانس بود ازم رو برگردونده بود. اول صبح همه چیز خوب بود،به موقع رسیدم آموزشگاه،زنگ اول معارف داشتیم،دبیر می خواست مباحث سال دوم دبیرستان رو دوباره بازگو کنه. من کتاب سال دوم رو نبرده بودم،برای این که بیکار نباشم دفتر فیزیک امین نظری رو که دیروز ازش گرفته بودم برداشتم و قسمتهایی رو که دیروز سر زنگ فیزیک عقب مونده بودم داشتم می نوشتم.
افشین و مرتضی بابت اون مطلبی که شب قبل توو سایت گذاشته بودم خیلی ترسیده بودن؛چون مو به مو همه مسائل پشت پرده رو افشا کرده بودم. مرتضی بهم گفت تا بقیه بچه ها اون مطلب رو ندیدن سریع حذفش کنم؛من هم قبول کردم.
فیزیک رو که نوشتم با GPRS ایرانسل رفتم اینترنت،وارد مدیریت سایتم که میخواستم بشم دیدم آق دبیر بالا سرم وایستاده هی اون منو نگاه میکنه میخنده! هی من توو چشاش زول زدم! گوشی رو گذاشتم زیر میز و به روی خودم نیوردم؛ ولی در کل تابلو شدیم رفت ، البته چون اصلا حرف نمیزدم توو کلاسش کاری باهام نداشت وگرنه الان گوشیم دست پاد(ناظم) بود.
زنگ دوم شد،شیمی داشتیم. برای اولین بار شارژر موبایلم رو آورده بودم،از دبیر اجازه گرفتم گوشیم رو شارژ کنم،شارژر رو زدم به برق ، ۱ دقیقه نگذشت این یارو افشار (نمیدونم چی کارست توو آموزشگاه) اومد سره کلاس که برگه حضور غیاب رو بده شارژر من رو دید! گفت:ای خوا… گفت:این شارژر ماله کیه؟! گفتم ماله کیه؟! برگشتم گفتم: ماله منه. عصبانی شد اومد شارژر رو از برق کشید و گفت خوب ما هم گیلاسیم دیگه! یعنی به گوشی وصل نبوده.. چیزی نگفتم گوشی رو هم نگرفت و رفت. بچه ها هم بلند بلند تیکه مینداختن مگه گیلاسه؟
اعصابم خورد بود ؛ واسه اینکه گوشی رو یه موقع نگیرن دادم دست افشین. چند لحظه بعد صدای بوم! شنیدم. آقا افشین لطف کردن گوشی بنده رو که روو پاشون بود انداختن زمین! (آخه یکی نیست بگه آدم عاقل میذاشتی تووی جیبت،زیر میز آخه چرا میذاری روو پات که تکون بخوری بیفته؟ ).
زنگ عربی هم به خیر گذشت!
زنگ ادبیات هم مشکلی پیش نیومد،فقط آقا افشین لطف کرد گوشی iphone خودش رو به سمت زمین پرتاب کرد! دیگه شکی نداشتم که افشین یه چیزش میشه.
تعطیل شدیم رفتم دفتر مشاور،گفتم آقای افشار هست؟ همینطور که لم داده بود گفت افشار اینجاست،گفتم بیا این شارژ مارو بده بریم،شروع کرد به نصیحت که مگه نمیدونی آوردن گوشی خلاف هست؛حالا تو شارژر هم میاری! اون یکی مشاور هم برگشت گفت:”عذر بدتر از گناه میاری!” گفتم: مگه من از کارم دفاع کردم! “ ضایع شد!.
خلاصه افشار هم که انگار میدونست ما بچه مثبت کلاس هستیم ازمون تعریف و تمجدید کرد! و من هم گفتم که کارم درست نبوده و در نهایت این شارژر لامذهب هم گرفتیم و به سمت خونه راهی شدیم.