RSS
 

بایگانی ‘دسته‌بندی نشده’ دسته ها

ابراز عشق اشتراکی!

۱۴ خرداد

نوشته شده روی دیوار یک دبیرستان دخترانه…

خواندن ادامه این مطلب »

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته دسته‌بندی نشده

 

God is with you

۱۶ دی

Any fool can count the seeds in an apple. Only God can count all the apples in one seed. ~Robert H. Schuller

هر انسان ساده ای می تونه دانه های یک سیب را بشماره.تنها خداوند میتوانه سیب های یک دانه را بشماره

Every evening I turn my worries over to God. He’s going to be up all night anyway. ~Mary C. Crowley

هر شامگاه تمام نگرانیهام رو به خداوند می سپارم.به هر حال اون قراره تمام شب رو بیدار باشه

God loves each of us as if there were only one of us. ~St. Augustine

خداوند هر یک از ما را قدری دوست دارد که گویی تنها یکی از ما وجود دارد

خواندن ادامه این مطلب »

 

دستان دعا

۱۵ دی

این داستان به اواخر قرن ۱۵بر می گردد.
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ  خانواده ای با۱۸ بچه زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می  بایستی۱۸ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان  وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از ۱۸بجه) رویایی را در سر می  پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند  که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه  قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را  حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که  تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت  مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.

آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به  نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای ۴ سال به طور شبانه روزی  کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت  کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او  درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و  برگشت او به کانون خانواده پس از ۴ سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام  آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که  او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت،  برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق  بخشی و من از تو حمایت می کنم.
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر  شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش  را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی  گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال  کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست  راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه  دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر  شده…

خواندن ادامه این مطلب »

 

جوک

۱۵ دی

**یه کُرده رو میبرن جهنم فردا میبینن هیچ کس تو جهنم نیست. تحقیق میکنن میبینن کُرده همه رو قاچاقی برده بهشت !

**غضنفر تو اتوبوس یه دختره خوشگل رو میبینه،‌ پیاده که میشه شماره اتوبوس رو بر میداره!

**تو شیراز مادر رو از دختر نمیشه تشخیص داد تو اصفهان گدا رو از پولدر تو تهران دخترو از پسر!

**ارمنیه و ترکه و رشتیه و اصفهانیه یک عمر رفیق بودن . باری ، از بخت بد ، ارمنیه مرحوم می شه ، باقی رفقا هم میرن تشییع جنازش . رسم این ملت هم گویا این بوده که هر کدوم از نزدیکان باید دم آخری یک پولی می انداختن تو قبر ، خلاصه اول ترکه میره بالاسر قبر و کلی گریه زاری می کنه و آخر هم دست می کنه ، ده تا هزاری می اندازه تو قبر ، بعد رشتیه میاد باز کلی آه و ناله می کنه و بعد هم دست می کنه ده تا هزاری میندازه تو قبر ، آخری نوبت اصفهانیه می شه ، میاد جلوی قبر کلی گریه زاری می کنه ، آخرش هم با بغض میگه : شرمنده ، من صبح وقت نشد برم بانک پول بگیرم . بعد یک چک سی‌هزارتومنی می‌نویسه می اندازه تو قبر ، بیست‌هزارتومن بقیشو برمیدار !

خواندن ادامه این مطلب »

 
بدون دیدگاه

نوشته شده در دسته دسته‌بندی نشده