<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>تنها بازمانده &#187; دسته‌بندی نشده</title>
	<atom:link href="http://www.amirreza.net/topics/nosubject/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.amirreza.net</link>
	<description>در بهشت تنها بودن سخت تر از کوير است</description>
	<lastBuildDate>Fri, 13 Aug 2010 13:38:55 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.0.1</generator>
		<item>
		<title>ابراز عشق اشتراکی!</title>
		<link>http://www.amirreza.net/nosubject/1389/03/989</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/nosubject/1389/03/989#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 04 Jun 2010 16:40:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://amirreza.us/nosubject/1389/03/989</guid>
		<description><![CDATA[نوشته شده روی دیوار یک دبیرستان دخترانه…]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>نوشته شده روی دیوار یک دبیرستان دخترانه…</p>
<p><span id="more-989"></span><img style="display: block; float: none; margin-left: auto; margin-right: auto; border: 0px;" title="دیوار دبیرستان دخترونه" src="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/06/eshgheesht.jpg" border="0" alt="دیوار دبیرستان دخترونه" width="500" height="359" /></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/nosubject/1389/03/989/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>God is with you</title>
		<link>http://www.amirreza.net/nosubject/1388/10/221</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/nosubject/1388/10/221#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 06 Jan 2010 15:52:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[انگلیسی]]></category>
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[انسان]]></category>
		<category><![CDATA[خداوند]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/?p=221</guid>
		<description><![CDATA[Any fool can count the seeds in an apple. Only God can count all the apples in one seed. ~Robert H. Schuller هر انسان ساده ای می تونه دانه های یک سیب را بشماره.تنها خداوند میتوانه سیب های یک دانه را بشماره Every evening I turn my worries over to God. He’s going to be [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://www.amirreza.net/wp-content/uploads/2010/01/god.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-220" style="margin: 1px;" title="خدا" src="http://www.amirreza.net/wp-content/uploads/2010/01/god.jpg" alt="" width="168" height="153" /></a>Any fool can count the seeds in an apple. Only God can count all the apples in one seed. ~Robert H. Schuller</p>
<p style="text-align: center;">هر انسان ساده ای می تونه دانه های یک سیب را بشماره.تنها خداوند میتوانه سیب های یک دانه را بشماره</p>
<p style="text-align: center;">Every evening I turn my worries over to God. He’s going to be up all night anyway. ~Mary C. Crowley</p>
<p style="text-align: center;">هر شامگاه تمام نگرانیهام رو به خداوند می سپارم.به هر حال اون قراره تمام شب رو بیدار باشه</p>
<p style="text-align: center;">God loves each of us as if there were only one of us. ~St. Augustine</p>
<p style="text-align: center;">خداوند هر یک از ما را قدری دوست دارد که گویی تنها یکی از ما وجود دارد</p>
<p style="text-align: center;"><span id="more-221"></span></p>
<p style="text-align: center;">God understands our prayers even when we can’t find the words to say them. ~Author Unknown</p>
<p style="text-align: center;">خداوند نیایشهای ما رو می فهمه، حتی اگر نتونیم واژه های مناسبی برای بیان پیدا کنیم</p>
<p style="text-align: center;">What we are is God’s gift to us. What we become is our gift to God. ~Eleanor Powell</p>
<p style="text-align: center;">آنچه ما هستیم ،هدیه خدا به ماست.آنچه ما میشویم هدیه ما به خداست</p>
<p style="text-align: center;">Certain thoughts are prayers. There are moments when, whatever be the attitude of the body, the soul is on its knees. ~Victor Hugo</p>
<p style="text-align: center;">فکرهای خاص، دعا و ستایش هستند. لحظاتی هست که روح به زانو در میاد، مهم نیست که جسم در چه وضعیتی باشه</p>
<p style="text-align: center;">You can tell the size of your God by looking at the size of your worry list. The longer your list, the smaller your God. ~Author Unknown</p>
<p style="text-align: center;">میتوانی اندازه خدا را با اندازه نگرانیهایت تجسم کنی.هر چه نگرانی هایت بزرگتر باشد، خدا کوچکتر است</p>
<p style="text-align: center;">Maybe the atheist cannot find God for the same reason a thief cannot find a policeman. ~Author Unknown</p>
<p style="text-align: center;">یک کافر نمی تونه خدا رو پیدا کنه همانطور که یک دزد نمیتونه یک پلیس رو پیدا کنه</p>
<p style="text-align: center;">God: The most popular scapegoat for our sins. ~Mark Twain</p>
<p style="text-align: center;">خدا: معروفترین قربانی گناهان ما</p>
<p style="text-align: center;">But I always think that the best way to know God is to love many things. ~Vincent van Gogh</p>
<p style="text-align: center;">بهترین راه شناخت خدا اینه که عاشق خیلی چیزها باشیم</p>
<p style="text-align: center;">People see God every day, they just don’t recognize him. ~Pearl Bailey</p>
<p style="text-align: center;">مردم خدا رو هر روز می بینن ،اونها فقط اونو تشخیص نمیدن(نشانه های خدا در همه جا هست)</p>
<p style="text-align: center;">How tired God must be of guilt and loneliness, for that is all we ever bring to Him. ~Mignon McLaughlin, The Neurotic’s Notebook, 1960</p>
<p style="text-align: center;">خدا باید خیلی از گناهان و تنهایی ها خسته باشه ،چرا که این، تنها چیزیه که ما به او میدیم</p>
<p style="text-align: center;">Let God’s promises shine on your problems. ~Corrie Ten Boom</p>
<p style="text-align: center;">اجازه بده وعده های خدا به مشکلاتت بتابه- در مشکلات به خداوند توکل کن</p>
<p style="text-align: center;">God is not a cosmic bellboy for whom we can press a button to get things done. ~Harry Emerson Fosdick</p>
<p style="text-align: center;">خداوند یک پیشخدمت بزرگ نیست که ما با فشار دکمه ازش بخواهیم کارها رو انجام بده</p>
<p style="text-align: center;">The feeling remains that God is on the journey, too. ~Teresa of Avila</p>
<p style="text-align: center;">این احساس وجود داره که خداوند نیز در سفر است- یعنی با سفر خدا رو میشناسیم﻿</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/nosubject/1388/10/221/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>دستان دعا</title>
		<link>http://www.amirreza.net/nosubject/1388/10/214</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/nosubject/1388/10/214#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 15:44:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[داستان کوتاه]]></category>
		<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[دستان دعا]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/?p=214</guid>
		<description><![CDATA[این داستان به اواخر قرن ۱۵بر می گردد. در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ  خانواده ای با۱۸ بچه زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می  بایستی۱۸ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان  وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><a href="http://ww.amirreza.us/wp-content/uploads/2010/01/821c_dn.jpg"><img class="alignleft size-full wp-image-215" title="دستان دعا" src="http://www.amirreza.net/wp-content/uploads/2010/01/821c_dn.jpg" alt="" width="254" height="323" /></a></p>
<p>این داستان به اواخر قرن ۱۵بر می گردد.<br />
در یک دهکده کوچک نزدیک نورنبرگ  خانواده ای با۱۸ بچه زندگی می کردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می  بایستی۱۸ساعت در روز به هر کار سختی که در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان  وضعیت اسفباک آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از ۱۸بجه) رویایی را در سر می  پروراندند. هر دوشان آرزو می کردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند  که پدرشان هرگز نمی تواند آن ها را برای ادامه تحصیل به نورنبرگ بفرستد.<br />
یک شب پس از مدت زمان درازی بحث در رختخواب، دو برادر تصمیمی گرفتند. با سکه  قرعه انداختند و بازنده می بایست برای کار در معدن به جنوب می رفت و برادر دیگرش را  حمایت مالی می کرد تا در آکادمی به فراگیری هنر بپردازد، و پس از آن برادری که  تحصیلش تمام شد باید در چهار سال بعد برادرش را از طریق فروختن نقاشی هایش حمایت  مالی می کرد تا او هم به تحصیل در دانشگاه ادامه دهد.</p>
<p>آن ها در صبح روز یک شنبه در یک کلیسا سکه انداختند. آلبرشت دورر برنده شد و به  نورنبرگ رفت و آلبرت به معدن های خطرناک جنوب رفت و برای ۴ سال به طور شبانه روزی  کار کرد تا برادرش را که در آکادمی تحصیل می کرد و جزء بهترین هنرجویان بود حمایت  کند. نقاشی های آلبرشت حتی بهتر از اکثر استادانش بود. در زمان فارغ التحصیلی او  درآمد زیادی از نقاشی های حرفه ای خودش به دست آورده بود.<br />
وقتی هنرمند جوان به دهکده اش برگشت، خانواده دورر برای موفقیت های آلبرشت و  برگشت او به کانون خانواده پس از ۴ سال یک ضیافت شام برپا کردند. بعد از صرف شام  آلبرشت ایستاد و یک نوشیدنی به برادر دوست داشتنی اش برای قدردانی از سال هایی که  او را حمایت مالی کرده بود تا آرزویش برآورده شود، تعارف کرد و چنین گفت: آلبرت،  برادر بزرگوارم حالا نوبت توست، تو حالا می توانی به نورنبرگ بروی و آرزویت را تحقق  بخشی و من از تو حمایت می کنم.<br />
تمام سرها به انتهای میز که آلبرت نشسته بود برگشت. اشک از چشمان او سرازیر  شد. سرش را پایین انداخت و به آرامی گفت: نه! از جا برخاست و در حالی که اشک هایش  را پاک می کرد به انتهای میز و به چهره هایی که دوستشان داشت، خیره شد و به آرامی  گفت: نه برادر، من نمی توانم به نورنبرگ بروم، دیگر خیلی دیر شده، ‌ببین چهار سال  کار در معدن چه بر سر دستانم آورده، استخوان انگشتانم چندین بار شکسته و در دست  راستم درد شدیدی را حس می کنم، به طوری که حتی نمی توانم یک لیوان را در دستم نگه  دارم. من نمی توانم با مداد یا قلم مو کار کنم، نه برادر، برای من دیگر خیلی دیر  شده&#8230;</p>
<p><span id="more-214"></span>بیش از۴۵۰سال از آن قضیه می گذرد. هم اکنون صدها نقاشی ماهرانه آلبرشت دورر،  قلمکاری ها و آبرنگ ها و کنده کاری های چوبی او در هر موزه بزرگی در سراسر جهان  نگهداری می شود. یک روز آلبرشت دورر برای قدردانی از همه سختی هایی که برادرش به  خاطر او متحمل شده بود، دستان پینه بسته برادرش را که به هم چسبیده و انگشتان لاغرش  به سمت آسمان بود، به تصویر کشید.</p>
<p>او نقاشی استادانه اش را صرفاً دست ها نام گذاری کرد اما جهانیان احساساتش را  متوجه این شاهکار کردند و کار بزرگ هنرمندانه او را &#8221; دستان دعا کننده&#8221; نامیدند.<br />
اگر زمانی این اثر خارق العاده را مشاهده کردید،‌ اندیشه کنید و به خاطر  بسپارید که رویاهای ما با حمایت دیگران تحقق می یابند</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/nosubject/1388/10/214/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جوک</title>
		<link>http://www.amirreza.net/nosubject/1388/10/293</link>
		<comments>http://www.amirreza.net/nosubject/1388/10/293#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Jan 2010 11:15:09 +0000</pubDate>
		<dc:creator>Amirreza Kalantari</dc:creator>
				<category><![CDATA[دسته‌بندی نشده]]></category>
		<category><![CDATA[جوک]]></category>
		<category><![CDATA[جک]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.amirreza.net/?p=293</guid>
		<description><![CDATA[**یه کُرده رو میبرن جهنم فردا میبینن هیچ کس تو جهنم نیست. تحقیق میکنن میبینن کُرده همه رو قاچاقی برده بهشت ! **غضنفر تو اتوبوس یه دختره خوشگل رو میبینه،‌ پیاده که میشه شماره اتوبوس رو بر میداره! **تو شیراز مادر رو از دختر نمیشه تشخیص داد تو اصفهان گدا رو از پولدر تو تهران [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>**یه کُرده رو میبرن جهنم فردا میبینن هیچ کس تو جهنم نیست. تحقیق میکنن میبینن کُرده همه رو قاچاقی برده بهشت !</p>
<p>**غضنفر تو اتوبوس یه دختره خوشگل رو میبینه،‌ پیاده که میشه شماره اتوبوس رو بر میداره!</p>
<p>**تو شیراز مادر رو از دختر نمیشه تشخیص داد تو اصفهان گدا رو از پولدر تو تهران دخترو از پسر!</p>
<p>**ارمنیه و ترکه و رشتیه و اصفهانیه یک عمر رفیق بودن . باری ، از بخت بد ، ارمنیه مرحوم می شه ، باقی رفقا هم میرن تشییع جنازش . رسم این ملت هم گویا این بوده که هر کدوم از نزدیکان باید دم آخری یک پولی می انداختن تو قبر ، خلاصه اول ترکه میره بالاسر قبر و کلی گریه زاری می کنه و آخر هم دست می کنه ، ده تا هزاری می اندازه تو قبر ، بعد رشتیه میاد باز کلی آه و ناله می کنه و بعد هم دست می کنه ده تا هزاری میندازه تو قبر ، آخری نوبت اصفهانیه می شه ، میاد جلوی قبر کلی گریه زاری می کنه ، آخرش هم با بغض میگه : شرمنده ، من صبح وقت نشد برم بانک پول بگیرم . بعد یک چک سی‌هزارتومنی می‌نویسه می اندازه تو قبر ، بیست‌هزارتومن بقیشو برمیدار !</p>
<p><span id="more-293"></span>**شیره میخواسته بره مسافرت،‌ خرگوشه رو جای خودش میگذاره سلطانِ جنگل. خرگوشه هم روز اول میگه: ‌برین اون روباه پدرسوخته رو بیارین. میرن روباهه رو میارن، هنوز تو نیومده، می‌توپه بهش که: پدرسوخته، تو کلاهت کو؟! دستور میده روباهه رو ببندن به یک درخت،‌ همه حیوونای جنگل بیان&#8230; کتکش بزنن! دو روز بعد دوباره روباهه رو احضار میکنه، باز تا میاد تو بهش میگه: ای فریب خورده! تو کلاهت کو؟! باز میده ببندنش به درخت و همه حیوونا بزننش. ‌ خلاصه چهار پنج روز همینجوری میگذره، آخر روباهه شاکی میشه،‌ زنگ میزنه به موبایل شیره و میگه بابا این چه افتضاحیه؟! این ریختی پیش بره،‌ این خرگوش تاج و تختت رو به باد میده. شیره هم زنگ میزنه به خرگوشه میگه: بابا،‌ بیخودی که نباید به ملت گیر بدی<a href="http://www.amirreza.net" target="_self">!</a> یه گیری بده که شاکی نشن. خرگوشه میگه:‌ یعنی چی؟ میگه: مثلا فردا روباهه رو بفرست برات سیگار کِنت بخره. اگه پایه کوتاه خرید بگو چرا بلندشو نخریدی،‌ اگه بلند خرید بگو چرا کوتاهشو نخریدی، بعد هم ترتیبش رو بده! خرگوشه میگه:‌ خوب، یادگرفتم. فردا باز روباهه رو احضار میکنه و میگه برو یک بسته سیگار کنت بخر. روباهه میاد تیزبازی دربیاره، میره هم سیگار پایه بلند می‌خره هم پایه کوتاه. خلاصه برمی‌گرده تو کاخ، پایه کوتاهه رومیده، میگه: قبله عالم به سلامت! اینم سیگار کنت. خرگوشه زود میگه: ‌پدرسوخته، من پایه بلندشو می‌خواستم! روباهه هم درجا دست می‌کنه بسته پایه بلند رو میده. خرگوشه میبینه رودست خورده، ‌پاک شاکی میشه، میگه: ‌اصلا ای برانداز! تو کلاهت کو؟!</p>
<p>طرف میره خونه یک میلیونره، ‌دویست میلیون نقد می‌دزده. بعد زنگ میزنه خونه یارو میگه: بچه رو بیارین پولارو ببرین بالام جان!</p>
<p>**غضنفر تو مسابقه‌ی دو دوپینگ میکنه،‌ ازقضا آخر میشه! رفقاش میپرسن: بابا چرا آخر شدی؟‌میگه: آخه نمیخواستم بهم مشکوک شن!</p>
<p>**یک بابایی یه ماهی تو پاکت دستش بوده، رفیقش میبیندش، ازش می‌پرسه: جریان ‌این ماهیه چیه؟ میگه: ‌دارم برای شام می‌برمش خونه. ماهیه میگه: مرسی من شام خوردم، منو ببر سینما!</p>
<p>**یارو غیرتیه داشته زنش <a href="http://www.amirreza.net" target="_self">رو</a> به زور میکرده تو یخچال، ازش میپرسن داری چی کار میکنی؟ میگه: میخوام فاسد نشه!</p>
<p>**یه آقای متاهلی میره نجاری میگه: ‌آقا یه کمد برای ما بساز که این اصغرآقا توش نباشه!</p>
<p>**غضنفر یه بسته هزار تومنی میشمره، ۲۵۰ تومن کم میاره!</p>
<p>**به غضنفر میگن خیلی آقایی. میگه: ما بیشتر!</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.amirreza.net/nosubject/1388/10/293/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>
